هان ای دل عبرت بین

 

آورده اند که شیخ عطار در نیشابور به شغل طبابت مشغول بود.

روزی بر دکان برنشسته بود که درویشی به غایت فقیر بر وی وارد شد و دارویی طلب کرد. شیخ داروی مورد نیاز او بداد و بهایی درخواست نمود.

درویش آزرده شد و گفت٬ این بها بسیار است بر این دارو. شیخ گفت٬ بهای آن همین است یا بده و دارو بستان یا بگذار و برو.

درویش را دل برنجید و با اندوه دارو نهاد و در حال بیرون شدن شیخ را گفت٬ اینگونه که توئی٬ چگونه خواهی مرد؟!

شیخ گفت: همانگونه که تو بمیری.

درویش گفت: من اینگونه میمیرم... در آن جلوی مغازه عطار دراز کشید٬ دستها را بر سینه نهاد و چشم فرو بست...  

مدتی گذشت٬ شیخ دید که درویش تکان نمی خورد پیش رفت و درویش را دید که گویی سالهاست مرده است...

دست از طبابت کشید٬ توبه کرد٬ آواره بیابانها گشت و سالها ریاضت برد...

اینگونه بود که وی٬ شیخ عطار نیشابوری٬ عارف مشهور ایران گشت.

/ 0 نظر / 2 بازدید